تاریخ امروز:2022/06/28

ابراهیم و قاسم(زرندی)

ابراهیم زرندی و قاسم زرندی دو فرزند حسینعلی زرندی و بتول سادات که یکی بهمن 75 و دیگری(قاسم) 14 آبان 1379 آسمانی شدند.

حسینعلی و بتول ، یکی زرندی و یکی سادات
تلخ و شیرین زندگی سپری می شد، تلخ از این باب که بچه ها یکی پس از دیگری تلف می شدند!
بتول از تبار سادات که نفسش حق بود و دستش شفا! خود مغلوب قهر سرنوشت شده بود و رویای مادر شدنش روز به روز بیشتررنگ می باخت.
به روایتی یازده نوزاد این زوج یا عمرشان به دنیا نبود و یا چهارسالگی را نمی‌دیدند! از این کورس مرگ و زندگی تنها دو پسر به سلامت، هفت خوان را گذراندند و شدند چراغ خانه سید بتول.
یکی شد ابراهیم که نامش بی شک برازنده اش بود، ابراهیمی که از قربانگاه اجل گریخته بود و دیگری شد قاسم.
ابراهیم و قاسم هردو باهوش بودند، هر دو اهل درس و حساب، در عصری که عموم مردان و زنان، رغبتی برای پیشرفت در علم و تحصیل نداشتند. برادران زرندی هر دو دیپلم را گرفتند و از آنجا مسیرشان به از هم جدا شد. قاسم ادامه داد و ابراهیم نه.
ابراهیم و قاسم هرچند ریشه ای مشترک و پیوند عاطفی عمیقی با هم داشتند. ولی در ظاهر، دو قطب متضاد بودند، یکی پر شَرّ و شورتر بود و دیگری بیشتر اهل علم و تحصیل
یکی بچه هیات بود و خدمتگزار مسجد بود و زیر عَلَم نُه تیغ حسین می رفت و دیگری راه دانشگاه و آموزگاری در پیش گرفت و در بیلقان به متفاوت بودن معروف!
یکی عاشق طبیعت و باغ و بستان و حیوانات و دیگری سووشون می خواند و هدایت و جلال را دنبال می‌ کرد و رباعیات خیام را حفظ بود.
یکی قلمه زنی و پیوند درختان می دانست و یک برهوت را آباد می کرد و یکی شعر می گفت و کتابخانه اش را صفا می داد و داستان زندگی لومومبا و جواهر لعل نهرو و… را دنبال می کرد.
یکی تا دم واپسین به خاکش وفادار ماند و طلوع و غروب بیلقان را با غیر تاخت نزد، یکی برای کار و تدریس رهسپار خوزستان شد و سالیان سال دور از خاک بیلقانش سپری کرد،
اشتراکاتی هم داشتند. هردو خطشان خوش بود، در‌زمان خودشان در زمره باسوادان بودند، مرگ هراسی در قاموسشان نبود و سیگاری که کنج بر لبشان مدام چشمک می زد و عاقبت شد بلای جانشان!
در مرگ هم بی وفایی نکردند و از هم سبقت نگرفتند. هردو در 57 سالگی به فاصله 4 سال ابدی شدند.
ابراهیم که هوس رفتن کرد کنج خانه خوابید و انتظار کشید، انتظار…، ماه رمضان1375 لحظه پرواز بود و ابراهیم در بستر بیماری مجال وداع با قاسم را هم نیافت، قاسم فقط ساعتی دیر رسید و این غم نرسیدن را تا خواندن سرود مرگ خودش با خود در دل داشت. هرچند زمان وصال دو برادر طولی نپایید و برادر کوچک تر فقط چهارسال زمان می خواست برای رسیدن به ابراهیمش. آبان 1379… قاسم که هشدار هم دریافت کرده بود با عنایت به شعار ویژه اش که “طول زندگی مهم نیست عرضش مهم است” تا دم آخر با همان فرمان بیخیالی پیش رفت و محافظه کاری را برنتافت! سنگ قبرش را هم خیلی پیشترها خود سروده بود:
“مرغی شده ام قفس فتاده از رنج و الم نفس فتاده
با غم همه دوست و ما رفیقیم رفتیم و چنان هوس نهاده”
یاد دارم اصغر کریمایی در دوران نقاهت پس از سکته برایش پنهانی سیگاری خرید و بحثی بینمان در گرفت! ولی گویی رضایت پدر ارجح بود و من هم راضی به عرضی که کیفیتش بر طول می چربید!
از قدیمی ها که می پرسم که چه خاصیتی از دو برادر در ذهنشان پررنگ است؟
معرفت و لوطی گری ابراهیم را مثال می زنند و اندیشمندی قاسم را.
راست و دروغش به گردن راوی!
یاد و نامشان مانا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.